دن سیمونز[1] نامی است که برای دوستداران ادبیات گمانه‌زن حکم یک برند تضمین‌شده را دارد. او نویسنده‌ای است که در هیچ قالبی نمی‌گنجد. اگر استیون کینگ پادشاه وحشت است و اچ.پی. لاوکرفت پیامبر وحشت کیهانی، دن سیمونز را باید معمار ژانرها نامید. او کسی است که با همان مهارتی که در هایپریون[2] یکی از پیچیده‌ترین اپراهای فضایی علمی-تخیلی تاریخ را خلق می‌کند، در ترور[3]  ما را به دل یخبندان‌های قطبی و وحشت تاریخی می‌برد و در تابستان شب[4] نوستالژی کودکی را با خون و هیولا درمی‌آمیزد.

سیمونز متولد ۱۹۴۸ در ایلینوی آمریکاست. پیشینۀ او در آموزش و پرورش و سال‌ها تدریس به کودکان تیزهوش، ردپای خود را در آثارش به جا گذاشته است. نوشته‌های او هرگز سطح پایین نیستند؛ او به شعور مخاطب احترام می‌گذارد و انتظار دارد خواننده پا‌به‌پای او در مباحث تاریخی، فلسفی و ادبی حرکت کند. سیمونز نویسنده‌ای است که تحقیق و پژوهش، استخوان‌بندی داستان‌هایش را تشکیل می‌دهد. او با چنان دقتی جزئیات را توصیف می‌کند که گویی خود تمام آن لحظات را زیسته است.

نکتۀ متمایزکنندۀ سیمونز، توانایی او در تلفیق است. او وحشت را از دل ماورالطبیعه بیرون می‌کشد و آن را با واقعیت‌های خشن تاریخی پیوند می‌زند. در آثار او، هیولاها تنها موجوداتی با دندان‌های تیز نیستند؛ گاهی هیولا، خود تاریخ است، و گاهی خود انسان.

آرامش مردار که نخستین بار در سال ۱۹۸۹ منتشر شد، یکی از حجیم‌ترین و جاه‌طلبانه‌ترین رمان‌های تاریخ ادبیات وحشت است. این کتاب برندۀ جوایز معتبری همچون جایزۀ برام استوکر[5] شده و همواره در فهرست برترین رمان‌های ترسناک قرن بیستم جای داشته است. استیون کینگ دربارۀ این کتاب می‌گوید: «یکی از سه رمان برتر ترسناک قرن بیستم.» و این ستایش از زبان کسی که خود معیار این ژانر است، وزنی دوچندان به اثر می‌دهد.

آرامش مردار در ساده‌ترین تعریف، دربارۀ خون‌آشام‌های روانی است. اما نه موجوداتی رنگ‌پریده با دندان‌های نیش بلند و شنل‌های سیاه. موجودات سیمونز، خون نمی‌مکند؛ آن‌ها تغذیه‌ای بسیار وحشتناک‌تر دارند. آن‌ها از توانایی[6] برخوردارند؛ قدرتی ذهنی که به آن‌ها اجازه می‌دهد وارد مغز دیگران شوند، کنترل بدن آن‌ها را به دست بگیرند و از راه دور آن‌ها را وادار به انجام هر کاری کنند. آن‌ها از درد، رنج، خشونت و مرگ قربانیانشان تغذیه می‌کنند تا جوان بمانند و قدرت بگیرند. برای آن‌ها، بشریت تنها گله‌ای است از گوسفندان که برای تغذیه و بازیچه شدن خلق شده‌اند.

هستۀ مرکزی داستان حول محور گروهی کوچک و پراکنده از انسان‌های معمولی می‌چرخد که ناخواسته درگیر بازی این موجودات قدرتمند می‌شوند. سول لاسکی، بازمانده از اردوگاه‌های مرگ با یکی از این موجودات، یک افسر نازی، روبرو شده؛ ناتالی پرستون، دختر جوانی که پدرش قربانی یکی از بازی‌های این موجودات شده؛ و گروهی دیگر که باید با دشمنانی مبارزه کنند که نه دیده می‌شوند و نه می‌توان به سادگی آن‌ها را کشت.

سبک سیمونز در آرامش مردار، رئالیسم حماسی است. با وجود اینکه هستۀ داستان ماورایی است، اما بستر آن کاملاً واقعی و زمینی است. سیمونز داستان را در گستره‌ای وسیع از زمان و مکان روایت می‌کند. کتاب ساختاری چندلایه دارد. سیمونز با حوصله‌ای مثال‌زدنی، شخصیت‌ها را می‌سازد. او عجله‌ای برای ترساندن لحظه‌ای ندارد. وحشت در این کتاب، وحشتی تدریجی است. مثل آبی که آرام‌آرام گرم می‌شود تا زمانی که متوجه می‌شوید در حال جوشیدن هستید. او صحنه‌های اکشن نفس‌گیر را با تأملات عمیق روان‌شناختی ترکیب می‌کند.

یکی از درخشان‌ترین ویژگی‌های سبک این داستان، نحوۀ نمایش شرارت است. سیمونز شر را پیش‌پاافتاده نمی‌کند. شرارت در این کتاب هوشمند، باکلاس، ثروتمند و دارای نفوذ سیاسی است. آنتاگونیست‌های داستان (به‌ویژه ملانی فولر، نینا اندروس و ویلی بوردن) شخصیت‌هایی کاریکاتوری نیستند؛ آن‌ها انگیزه‌ها، ترس‌ها و رقابت‌های درونی خود را دارند. سیمونز ما را وادار می‌کند تا حتی گاهی با این هیولاها همذات‌پنداری کنیم یا دست‌کم منطق بی‌رحمانۀ آن‌ها را درک کنیم، و اینجاست که وحشت واقعی شکل می‌گیرد: وقتی می‌فهمیم مرز بین انسان و هیولا چقدر باریک است.

تم اصلی کتاب خشونت و قدرت است. سیمونز این سوال را مطرح می‌کند که آیا خشونت جزئی از ذات بشر است  یا نیروهای بیرونی آن را به ما تحمیل می‌کنند؟

 

سیمونز عاشق جزئیات است. کتاب پر از اصطلاحات مربوط به شطرنج، تسلیحات نظامی، تکنیک‌های روانکاوی، تاریخ جنگ جهانی دوم و جغرافیای شهرهای مختلف است. یکی از مفاهیم کلیدی کتاب، عملِ وارد شدن به ذهن دیگران است که سیمونز آن را استفاده کردن[7] می‌نامد. توصیف حسی که قربانی در این لحظات دارد، یا حسی که خودِ استفاده‌کننده تجربه می‌کند، بسیار انتزاعی و حسی است. سیمونز از استعاره‌های پیچیده‌ای برای توصیف این تداخل ذهنی استفاده می‌کند؛ مثل غرق شدن در تاریکی، حس کردن جریان الکتریسیته در سیناپس‌ها، یا دیدن جهان از پشت چشمان دیگری.

[1] Dan Simmons

[2] Hyperion

[3] The Terror

[4] Summer of Night

[5] Bram Stoker

[6] The Ability

[7] Use

مطالب مشابه